تبلیغات
داره از ابر سیاه خون می چکه! این روزا خون جای بارون می چکه!
داره از ابر سیاه خون می چکه! این روزا خون جای بارون می چکه!

دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم!!!

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

 


نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 ساعت 12:11 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد.قول نخستین و بیعت اولین را.پیامبر گفت:آی آدمیان..آی آدمیان..این امانت از آن شماست.بر دوشش کشید.این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.پس بیاد آورید انسان را و دشواریش را.
اما کسی به یاد نیاورد!!
پیامبر گفت:عشق است..عشق است...عشق است که بر زمین مانده است.مجال اندک است و فرصت کوتاه.
شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد.اما کسی به عشق نیندیشید.
پیامبر گفت:آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی.امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است.زیستن..
اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت.زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد.آنگاه خدا گفت:
به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم.


نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین 1390 ساعت 11:57 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

فرشته فراموش کرد.

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.


نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین 1390 ساعت 01:54 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

خدای طوفان


نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین 1390 ساعت 01:52 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

قطار
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
 
فرشته
فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
نه بالش را و نه قولش را!
فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

نوشته شده در سه شنبه 9 فروردین 1390 ساعت 01:38 ق.ظ توسط شادی یاس نظرات |

 

دهانت را می بویند.....

مبادا گفته باشی دوستت می دارم!.

دلت را می بویند.........

روزگار غریبی ست نازنین...

 

 

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند................

 

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.!!!

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را .......

به سوخت بار سرود و شعر فروران می دارند.!!

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی ست نازنین.

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذر گاه مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود.

روزگار غریبی ست نازنین.

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست نازنین.

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته ست.

خدای را ......در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 



نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند 1389 ساعت 10:17 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

صمد بهرنگی یه نویسنده ی بزرگه ! با افکار بزرگ!!!  32 داستانی که داره مجموعه ی فوقالعاده ای هست!!!

با ان که نوشته هاش بافت داستانی و کودکانه داره اما همیشه توش می تونیم روح اعتراض امیزو انقلابی رو ببینیم!! مثل : 24 ساعت در خواب و بیداری ! یک هلو هزار هلو!  تلخون ! بی نام!   داستان فوق العاده ی عادت!!! کروغلو و.....

ماهی سیاه کوچولو منو با قصه های بهرنگ اشنا کرد!! بچه هایی که این داستان هارو نخوندن نمی دونم چجوری جای خالی این همه احساس قشنگ رو پر می کنن! اما من اپه بچه ای داشته باشم هیچوقت نمی ذارم  از قصه های بهرنگ بی خبر بمونه!

 

ماهی سیاه کوچولو! ماهی باهوشیه..... که دنیارو میبینه!! ازادی رو می بینه!! با افکار بسته می جنگه!!! سد هارو می شکنه!!! می دووه که میتونه تنگ بلورش رو بشکنه! و این سد رو می شکنه! و به ازادی می رسه......

در انتها.... می بینیم. که نشن میده که....

فردا اما  باز کسی خواهد امد...... کسیکه حصار ها رو نمی شناسه......... کسی که فقط ! به ابی بی فروغ ازادی فکر می کنه!!

این در مورد صمد! از نگاه من!


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:50 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:
"یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:
"مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟ "
ماهی کوچولو گفت:" نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم."
مادرش گفت :" حتما باید بروی؟"
ماهی کوچولو گفت: " آره مادر باید بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه کوچولو گفت:" می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست."
مادر خندید و گفت:" من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد."
ماهی سیاه کوچولو گفت:" آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... "
مادرش میان حرفش دوید و گفت:" این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!"

 

 


ماهی سیاه کوچولو گفت:" نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟....."
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!..... دنیا!.....دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم..."
در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:" همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟"
مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند."
همسایه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهی گفت:" ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!"
همسایه گفت :" کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟"
ماهی کوچولو گفت :" خانم! من نمی دانم شما "عالم و فیلسوف" به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسایه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!"
ماهی کوچولو گفت:" هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم."
همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:" خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟"
مادر گفت:" آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!"
ماهی کوچولو گفت:" بس کن مادر! او رفیق من بود."
مادرش گفت:" رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!"


ماهی کوچولو گفت:" من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید."
همسایه گفت:" این حرف ها مال گذشته است."
ماهی کوچولو گفت:" شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید."
مادرش گفت:" حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟"
ماهی کوچولو گفت:" پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم."
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:" خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟"
دیگری گفت:" فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!"
مادر ماهی سیاه گفت:" بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!"
یکی دیگر از آنها گفت:" خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی."
همسایه گفت:" من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم."
دیگری گفت:" تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره."
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:" وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟"
ماهی کوچولو گفت:" مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن."
یکی از ماهی ها از دور داد کشید :" توهین نکن ، نیم وجبی!"
دومی گفت:" اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!"
سومی گفت:" این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!"
چهارمی گفت:" مگر اینجا چه عیبی دارد؟"
پنجمی گفت:" دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!"
ششمی گفت:" اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی."
هفتمی گفت:" آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم....."
مادرش گفت:" به من رحم کن، نرو!.....نرو!"
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:" دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید."
دوستانش گفتند:" چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!"
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:" ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟"
ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :" خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم."
یکی از کفچه ماهی ها گفت:" ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم."
دیگری گفت:" دارای اصل و نسب."
دیگری گفت:" از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود."
دیگری گفت:" مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم."
ماهی گفت:" من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید."
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:" یعنی ما نادانیم؟"


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:42 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

ماهی گفت: " اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست."
 کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:
 " اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!"
 ماهی گفت:" شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟"
 کفچه ماهی ها گفتند:" مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟"
 ماهی گفت:" دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست."
 کفچه ماهی ها گفتند:" خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!"
 ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:" حالا مادرتان کجاست؟"
 ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
 قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:" من اینجام ، فرمایش؟"
 ماهی گفت:" سلام خانم بزرگ!"
 قورباغه گفت:" حالا چه وقت خودنمائی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری."
 ماهی کوچولو گفت:" صد تا از این عمرها هم كه بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی."
 قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.
 دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:
 " چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!"

ماهی کوچولو گفت:" من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم."
خرچنگ گفت:" تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟"
ماهی گفت: �من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم."
خرچنگ گفت:" خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟"
ماهی گفت:" دیگر خودت را به آن راه نزن!"
خرچنگ گفت:" منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !"
خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:" بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟"
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:37 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
"مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم."
مارمولک گفت:" هر چه می خواهی بپرس."
ماهی گفت:" در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو."
مارمولک گفت:" اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی."

ماهی گفت :" چه کیسه ای؟"
مارمولک گفت:" مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد."
ماهی گفت:" حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟"
مارمولک گفت:" هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی."
آنوقت، مارمولک توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.
ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت:" مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم."
مارمولک گفت:" تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم."
ماهی گفت:" مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟"
مارمولک گفت:" خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند."
ماهی سیاه گفت:" می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟"
مارمولک گفت:" آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا."
مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: " من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند."
مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:" ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟
ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.
یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:
"آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟"
آهو گفت:" شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش."
ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.
بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:" مثل اینکه غریبه ای ، ها؟"
ماهی سیاه گفت:" آره غریبه ام. از راه دوری می آیم."
ماهی ریزه ها گفتند:" کجا می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه گفت:" می روم آخر جویبار را پیدا کنم."
ماهی ریزه ها گفتند:" کدام جویبار؟"
ماهی سیاه گفت:" همین جویباری که توی آن شنا می کنیم."
ماهی ریزه ها گفتند:" ما به این می گوییم رودخانه."
ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:" هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟"
ماهی سیاه گفت:" آره ، می دانم."
یکی دیگر گفت:" این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟"
ماهی سیاه گفت:" این را هم می دانم."
ماهی ریزه گفت:" با اینهمه باز می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه گفت:" آره ، هر طوری شده باید بروم!"

به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:" اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم."
  لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
  ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.
  ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:" سلام ، ماه خوشگلم!"
  ماه گفت:" سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟"
  ماهی گفت:" جهانگردی می کنم."
  ماه گفت:" جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی."
  ماهی گفت:" باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم."

 


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:36 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |


 ماه گفت:" دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد."
 ماهی گفت:" ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد."
 ماه گفت:" ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟"
 ماهی گفت:" این غیر ممکن است."
 ماه گفت:" کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد ..."
 ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.
 صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:" صبح به خیر!"
 ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:" صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!"
 یکی از ماهی های ریزه گفت:" آره ، اما هنوز ترسمان نریخته."
 یکی دیگر گفت:" فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد."
 ماهی سیاه گفت:" شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد."
 اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.
 ماهی سیاه کوچولو گفت:" دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست."
 ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:" ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!"
 یکی دیگر گفت:" حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!"
 ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:" چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها ... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ..."
 ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:" حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!"
 مرغ سقا گفت:" من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید ...."
 چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:" حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده ..."
 ماهی کوچولو گفت:" ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟"
 ماهی های ریزه گفتند:" تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!"
 مرغ سقا گفت:" آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط."
 ماهی های ریزه گفتند:" شرطتان را بفرمایید ، قربان!"
 مرغ سقا گفت:" این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید."
 ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:" قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ..."
 

اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت:" ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد."
 ماهی های ریزه گفتند:" باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!"
 ماهی سیاه گفت:" عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!"
 ماهی ریزه ها گفتند:" تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!"
 ماهی سیاه گفت:" پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما ..."
 یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:" بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
 ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:" این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟"
 بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:" حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم ..."
 مرغ سقا خندید و گفت:" کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!"
 ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
 اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.
 ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد � هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:" رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟"
 ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:" نگاه کنید! یکی دیگر ..."
 بعد به ماهی سیاه گفت:" رفیق ، به دریا خوش آمدی!"


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:34 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

 

یکی دیگر از ماهی ها گفت:" همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند."
یکی دیگر گفت:" هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی."
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:" بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم."
یکی از ماهی ها گفت:" همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد."
آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:
" مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم � که می شوم � مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ..."
ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟
ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:" چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود."
ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:" آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟"
خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:" اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است."
این بود که گفت:
"می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟"
ماهیخوار فکر کرد:" احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم ... اما ببینم ... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!"
ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
"یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!"
این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:" آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟"
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:
"کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟"
ماهی ریزه گفت:" تو دیگر ... کی هستی؟ ... مگر نمی بینی دارم ... دارم از بین ... می روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!"
ماهی کوچولو گفت:" بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!"
وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:
" من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری."
ماهی ریزه گفت:" تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟"
ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
" از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر."
ماهی ریزه گفت:" پس خودت چی؟"
ماهی کوچولو گفت:" فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم."
ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...
ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:" دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید."
بچه ها و نوه ها گفتند:" مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد."
ماهی پیر گفت:" آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!"
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو"شب به خیر" گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود .......
 

صمد بهرنگی

زمستان 1346


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389 ساعت 03:25 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

وارد اتاق که می شی می بینی سرم رو گذاشتم رو زانوم و دارم گریه می کنم. از صدای پات می فهمم میای سمت من، گریه ام رو بیشتر می کنم. با تعجب می پرسی چی شده؟! اما من جواب نمی دم و سکوت می کنم، از خودت یاد گرفتم این کاررو. میای کنارم روی تخت می شینی. سرم رو آروم بلند می کنی و میگیری تو بغلت و موهام رو ناز می کنی. منم سرم رو محکم فشار می دم تو بغلت. هر چند وقت یه بار که نفس می کشی سر منم با قفسه سینت بالا و پایین می ره. چقدر خوشبختم که اینقدر بهت نزدیکم که حتی صدای قلبت رو می شنوم. گرم گرمی مثل همیشه و من آروم می شم مثل همیشه. شاید خودت هم تا حالا فهمیدی. فهمیدی که این گریه ها فقط  برای اینه که تو بغلم کنی
نوشته شده در جمعه 6 اسفند 1389 ساعت 04:43 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم

 همه ی قصه رو حتی اونجایی كه دوست ندارم

 بزار صحبت كنیم این بار 

 جای اینكه بنویسیم

راجب دو جین سوال و یه سه نقطه یبد خیم...

 

میدونم كه دیگه مردم.....مرگ من موقتی نیست

 این جواز دفن و كفنه!!! یه صدای لعنتی نیست

 تویه این بهبه ی شك ...

وسط این همه بحران

 خودمو گوشه ی اسفالت جا گذاشتم تو اتوبان..

 ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره

كسی كه جلوت نشسته عصبی و لت و پاره

 من دیگه اصلا نمیخوام تیغو رو رگم بسرم

 پایتخت دود و گوگرد ! قهرمان قصه هایم...

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بدبیاری... زنده باد این عاشقانه...

 

 

خط موشك و تو دستت نسل من خط كشی میكرد

 واسه انفجار قلبت شعر من خودكشی می كرد

 جعبه جعبه استخون و غم پرچمای بی باد

 كودكی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد

 من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم

 واسه تو شوخی بودیم ما

خیلی تلخه سرنوشتم

 حالا هی غلط بگیر از دیكته های نانوشتم

 یا كه اوراق بها دار بده جای سرنوشتم...!

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بدبیاری زنده باد این عاشقانه..

 

 

بین این همه صدتا اتوبان یه مسیر منحنی نیست

 كه كسی پشت سرم هی نده فرمان واسه ی ایست

وقتی اژیرو كشیدن تویه گوش لت و پارم

 خودم عین بمب دستی شعرمم شد انفجارم!

یه نفر رو در و دیوار خونه خاطره می پاشه

 یه نفر كه می گه این بار بزار انگشتا رو رو ماشه

 خیلی ساده نرسیدیم سر صحنه واسه اجرا

 انگاری كه محض خنده گرگه زد به گله ی ما

 /منزوی شد تویه قلبت یاد كارون شب دجله / سر كوچه های بمب بست یاد حجله پشت حجله.../

 

بچه های خاك و بارون یادته ریختن تو میدون؟؟!/ مادراشون پشت شیشه پدراشون ته دالون/ پس چرا با تو غریبه است نسل بی خاطره ی من؟/ یادمون نیست كه چه جوری واسه هم دیگه میمردن/ پاش بیفته باز دوباره روی مغربت می بارم/ باز تویه منطقه ی مین دست و پامو جا میذارم...

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه/ بی خیال بد بیاری زنده باد این عاشقانه...

اسم کشورم رو با خون مینویسم واسه یاداشت

 تنها چیزی كه تو دنیا روی پاهام نگه داشت

 سر و ته كنم تویه جاده مقصدم تهش همین جاشت

 وسط برجای تهرون ازدحام شعر و رویاست..

 میگذره این روزا از ما و ماهم از گلایه هامون

 عادی می شه این حوادث اگه سختن اگه اسون 

 تویه پاییزه مجاور وسطای ماه اذر

 شد قرارمون كه با هم بزنیم به سیم اخر

حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم

 همه ی قصه رو حتی اونجایی كه دوست ندارم

 بزار صحبت كنیم این بار جای اینگه بنویسیم...


نوشته شده در جمعه 6 اسفند 1389 ساعت 04:21 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

 ای خدای مهربون..!

دلم گرفته.........................................................

 

 

 

 

 

 

آسمون دلم پر ز ابرای سیاهو سنگین شده....... ابرای موندگارو بی رحمی که..... نمی دونم تا کی کنج دلم اطراق می کنن....... نمی دونم!

این ابر ها عمیقند...... باران نخواهد امد........


نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 06:15 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

 

بر اساس یه تحقیق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند!
چون اگه جوابهاشون مبنی بر حقیقت داده بشه شر به پا میشه!!...


این ۵ سوال عبارتند از:


1-به چی فکر می کنی؟...
2-آیا دوستم داری؟...
3-آیا من چاقم؟...
4-به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟...
5-اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟


برای مثال:

1-به چی فکر می‌کنی؟

جواب مورد نظر برای این سوال اینه: “عزیزم! از اینکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به این فکر
می‌کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتنی و متفکر و با شعور و زیبایی هستی و من چقدر خوشبختم
که با تو زندگی می کنم.“... البته این جواب هیچ ربطی به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به
یکی از موارد زیر فکر می‌کرده:

الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقی!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بمیری پول بیمه ات رو چطوری خرج کنم؟

یه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترین جواب رو به این سوال داده... اون گفته: “اگه می خواستم تو هم بدونی به جای
فکر کردن، درباره‌ش حرف می‌زدم!“...


2-آیا دوستم داری؟

جواب مورد نظر این سوال “بله“ است! و مردهایی که محتاط‌ترند می‌تونن بگن: “بله عزیزم!“... و
جوابهای اشتباه عبارتند از:

الف) فکر کنم اینطور باشه!
ب) اگه بگم بله، احساس بهتری پیدا می‌کنی؟
ج) بستگی داره که منظورت از دوست داشتن چی باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کی؟... من؟!



3-آیا من چاقم؟

واکنش صحیح و مردانه نسبت به این سوال اینه که با اعتماد به نفس و تاکید بگین “نه! البته که نه!“ و به سرعت
اتاق رو ترک کنین!...
جوابهای اشتباه عبارتند از:

الف) نمی‌تونم بگم چاقی... اما لاغر هم نیستی!
ب) نسبت به چه کسی؟!
ج) یه کمی اضافه وزن بهت میاد!
د) من چاق‌تر از تو هم دیدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم به بیمه‌ات فکر می‌کردم!



4-به نظر تو، اون دختره از من خوشگلتره؟

“اون دختره“ در اینجا می‌تونه یه دوست قبلی یا یه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردین و یا هنرپیشه یه فیلم
باشه... در هر حال جواب درست اینه که: “نه! تو خوشگلتری!“...
جوابهای غلط عبارتند از:

الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو دیگه‌ای خوشگله!
ب) نمی‌دونم اینجور موارد رو چطوری می‌سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصیت بهتری داری!
د) فقط از این بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم راجع به رژیم لاغریت فکر می‌کردم!


5-اگه من بمیرم تو چیکار می‌کنی؟

جواب صحیح: “آه عزیزترینم! در حادثه اجتناب ناپذیر فقدان تو، زندگی برام متوقف میشه و ترجیح میدم خودمو زیر چرخ
اولین کامیونی که رد میشه بندازم!“... این سوال، همونطور که توی گفتگوی زیر می‌بینین، ممکنه از سوالهای دیگه
طوفانی‌تر باشه!...

زن: عزیزم... اگه من بمیرم تو چیکار می‌کنی؟
مرد: عزیزم! چرا این سوالو می‌پرسی؟ این سوال منو نگران می‌کنه!
زن: آیا دوباره ازدواج می کنی؟
مرد: البته که نه عزیزم!
زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمی‌کنی؟
مرد: خیلی خب! ازدواج می‌کنم!
زن (با لحن رنجیده): پس ازدواج می‌کنی؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتی سکوت): آیا باهاش توی همین خونه زندگی می‌کنی؟
مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!
زن (با ناراحتی): بهش اجازه میدی لباسهای منو بپوشه؟
مرد: اگه اینطور بخواد خب بله!
زن (با سردی): واقعا"؟ لابد عکسهای منو هم می‌کنی و عکسهای اونو به دیوار می‌زنی!
مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!
زن (در حالی که این پا و اون پا می کنه): پس اینطور... حتما" بهش اجازه میدی با چوب گلف من هم بازی کنه!
مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته!!!


نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند 1389 ساعت 09:54 ق.ظ توسط شادی یاس نظرات |

دلم اندازه ی یه دنیا گرفته!!!!

دلم همون اندازه.... یا یه کم بیشتر براش تنگ شده.....

اما عادیه.....   عادت می شه!!!

باور کنین!!! حتی غصه خوردنم بعد یه مدت واسه ادم عادت می شه!!! ممکنه!!! حتی ممکنه به هوای بارونی! به دوری همیشگی ..... به نا مهربونی..........      عادت کنی......

به خاموش مردن.....

بحثو می بندم!!!!!! خیلی دلم پره..... پر از واژه ! پر از حرف اما..... اون دوست نداره در موردش بنویسم!!!!

هم خودش هم دوست دخترش!!!! پس منم این کارو نمی کنم!!!


نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389 ساعت 11:32 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

لیلی_ چی با خودت آوردی؟!

مجنون_ سوزن!

_برای چی؟!

_واسه این که راه پر از خار مغیلان بودو می رفت توی پام!

_لیلی گفت ((اوهوم))

و ادامسش را پف کرد. به جایی دور چشم دوخت . و توی دلش گفت : (( خاک بر سرت ! من خیال می کردم از بس عاشقی خار مار حالیت نیست! چقدر ازت بدم میاد!))...

_چی گفتی؟!

_هیچی! گفتم باشه مهم نیست

و به من فکر کرد!

 دوباره آدامسش را تند تند جویدو این بار ترکاند.

یاد من افتاد که بهش نگفته بودم پا برهنه می آیم گفته بودم : دوستت دارم!

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت 09:13 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

عروسک هایم را گرفت و گفت: تو دیگر بزرگ شده ای

چشم هایم را گرفت و گفت: با هم ببینیم

دستهایم را گرفتو گفت: قشنگند . مال من!

ماهی هایم را گرفتو گفت : گناه دارند توی خشکی می میرند

اشک هایم را گرفتو گفت: من همراه توام این ها را می خواهی چه کار؟!

پا هایم را گرفتو گفت: با هم پرواز می کنی

 و بوسه ای گرفت و گفت: حالا یک زن شده ای


نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت 08:41 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

انگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر

که به آسمان بارانی می اندیشید

 

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه ی نیلوفر ها

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد


نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت 07:48 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |


نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن 1389 ساعت 01:33 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

ویرایش

تعطیل


نوشته شده در جمعه 15 بهمن 1389 ساعت 10:58 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

وبلاگ تعطیل!!!!!!!!!

دوووووووسششش داااااارررممممممم


نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن 1389 ساعت 05:52 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

استدلال از نوع نیتون
همه دانشمندان تصمیم میگیرند كه قایم باشك بازی كنند.
از بخت بد "انیشتین" اولین كسی است كه باید چشم بگذارد.

او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند.
همه شروع به قایم شدن میكنند به جز" نیوتن ".

نیوتن فقط یك مربع یک متری روی زمین می كشد
و داخل آن روبروی اینشتین می ایستد. اینشتین میشمرد
1 – 2 – 3 - ............. 97 – 98 – 99- 100

او چشمانش را باز می كند و می بیند كه نیوتن روبروی
او ایستاده است.

اینشتین بلا فاصله میگوید: " سوك *سوك نیوتن ".
نیوتن انكار میكند و می گوید نیوتن سوك سوك
نشده است.

او ادعا میكند كه نیوتن نیست . تمام دانشمندان، بیرون
می آیند تا ببینند چگونه او ثابت میكند كه نیوتن نیست.

نیوتن میگوید: " من در یك مربع یه مساحت یک متر مربع ایستاده ام؛ این باعث میشود
كه من بشوم نیوتون بر متر مربع چون یك نیوتن بر متر مربع معادل یك پاسكال است ، پس
من پاسكال هستم ، پس"سوك سوك
پاسكال !!!".


نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1389 ساعت 09:50 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

زن وشوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:"هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم."

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:"عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟"

پیرزن در پاسخ گفت: " آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام."


نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1389 ساعت 09:02 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

این هم از زمستان
.....................................
لبخندت پرندگان را زمین‌گیر کرده
و درختان را از سر شوق
به پرواز درآورده است!‏
باور کن تا به حال لبخندی ندیده‌ام
که این‌گونه تمام قوانین خلقت را
به بازی گرفته باشد!!!‏
......................................
نگران نباش عشق من
یارانه‌ام را به حسابم ریخته‌اند
و من دیگر آن‌قدر ثروتمند شده‌ام
که می‌توانم تو را تا هر کجا که بخواهی برسانم.‏
راستی...‏
هنوز هم اهل پیاده‌روی هستی؟!!

.....................................‏

می‌دانم برایت سخت است
دیوانگی‌هایم را ببخشی و فراموش کنی!‏
چرا که هنوز در بهترین خاطراتت
رد پای کارهای بی‌منطق من ‏
دیده می‌شود!!!‏

...................................

تمام زندگی‌ام را گذاشته‌ام
تا انتهای هر کوچه بن‌بست
دری به سوی نور بگشایم.‏
اگر به بن‌بست رسیدی صدایم کن
من همچنان برای تو نفس می‌کشم!!!‏

...................................

این هم از زمستان که این‌قدر منتظرش بودی.‏
قلبم را در دستانت بگیر
چرا که این گرما
هیچ وقت سهمیه‌بندی نخواهد شد!‏
قول می‌دهم!‏


نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن 1389 ساعت 08:33 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

خیلی دنبال این رمانم.....

یه قسمتشو ببینین!!!! انگار پریه......

البته منظورم اون اتفاقا نیستا منظورم حالت بیان کردنشه!!!! یخ!! سرد !! غیر قابل نفوذ!!! نا شناختنی!!! ابله!!!! روانی!!! دیوونه!!!!

<<سینی را جلو بردم.ترسیدم مستان لرزش دست هایم را ببیند. انگار بین آسمان و زمین معلق شده بودم. توانی برای صحبت نداشتم. شاید اگر آن همه نگاه كنجكاو تعقیبم نمی كردند، تا می توانستم جیغ می زدم. خدایا! این لحظه ای بود كه حتی انتظار نداشتم در خواب هم ببینم.آن وقت داشتم در بیداری تجربه اش می كردم. مستان فنجان چای را به سردی برداشت و بی آن كه نگاهم كند، فنجان را روی میز گذاشت. ....

قلبم به تندی می تپید. می ترسیدم از سینه ام بیرون بزند.خودم را عقب كشیدم تا مینا صدای ضربان های پیاپی قلبم را نشنود. سراسر صورتم خیس عرق شده و دست هایم می لرزیدند. نگاهم روی پاهای بلند و خوش تراش مستان قرار گرفت كه با آن شلوار پارچه ای، طور دیگری به نظر می رسیدند. كراوات زده و موهایش را مرتب، به سمت بالا شانه كرده بود. این همه وقار، این همه شكوه و درخشش و ... خیلی زیبا بود! آن قدر غرق خیال او بودم كه وقتی به خودم آمدم، دیدم مینا داشت اشاره می كرد با مستان به حیاط بروم و با هم صحبت كنیم.
نزدیك بود دیوانه شوم. حتی فكرش را نمی كردیم همچین لحظه ای برسد.خیلی عجیب بود. من بلند شدم و هم پشت سرم آمد.صدای گام هایش بی نهایت آرام بود.
آهسته گام برمی داشت؛ همچون كسی كه هیچ رغبتی نداشت.....

جرئت نگاه كردن به صورتش را نداشتم.او چشم به حوض دوخته و گویا اصلاً وجود مرا احساس نمی كرد. بالاخره نفس عمیقی كشید و پرسید:« تو واقعاً می خوای ازدواج كنی؟»
به سردی زمزمه كرد:« نمی دونستم خواستگار امشب تو هستی.»

با تلخی پرسید:« خیلی بهت برخورد؟»
چیزی نگفتم.او نمی خواست آن لجبازی مسخره را كنار بگذارد. سرم را به لبه ی نیمكت تكیه دادم و منتظر ماندم تا آرام شود. لحظاتی بعد پرسید:« به نظرت من چه حرفی دارم كه با تو بزنم؟»
گفتم:« تو مجبور نیستی تحمل كنی. من با جواب منفی خیالت رو راحت می كنم.»
سرش را به سمتم چرخاند و گفت:« لازم نكرده. تو باید با من ازدواج كنی.»
كاش آن حرف را نمی زد. وجودم سست شد.(این حالت ادمو دیووووونه میکنه!) سردرنمی آوردم. به سردی گفت:« اگه با تو ازدواج نكنم، مجبورم برم با كسی دیگه ای زندگی كنم. همه ی راه ها شبیه همن......

بلند شد و مقابلم زانو زد. چشم هایش داشتند مستقیم، فقط و فقط مرا نگاه می كردند. پرسید:« حاضری با من ازدواج كنی؟»
آب دهانم را به سختی قورت دادم. چشم های طوسی اش طور دیگری می درخشیدند.خیلی سخت بود كه بفهمم دروغ می گوید یا این ها حرف های خودش هستند.آن قدر شیفته ی حركات و نگاه هایش بودم كه نمی توانستم توجهی بكنم او به چه سردی وصف ناپذیری از من تقاضای ازدواج كرد. با احساس نسیمی ملایم، تنم لرزید. نفس خوش رایحه اش به صورتم می خورد. انگار دیگر آن مستان سابق نبود. او باحالتی مردانه به من خیره شده و منتظر بود جوابم را بشنود. سرش را جلو آورد و گفت:« تو منو خوب می شناسی. سال هاست كه توی این خونه زندگی می كنیم. پس زمان زیادی رو برای فكر كردن نیاز نداری.»

نفس عمیقی كشیدم و گفتم:« من... »
مستان-« قبول می كنی؟»
چشم هایم را بستم و سكوت كردم. گفت:« سكوت نشونه ی رضایته.»
بلند شد و ادامه داد:« بریم تو.»
( همیشه هم نصمیم تصمیم خودشونه!!! ادم هیچ راه مقاومتی نداره)

اما امروز همه چیز فرق می كرد.او طور دیگری بود. نگاهش یك لحظه هم از من دور نمی شد. بالاخره بلند شد و جلو آمد. غرق گرمای وجودش، احساس كردم دست هایش دور تا دور شانه هایم حلقه شده اند.سرش را بر شانه ام گذاشت و زمزمه كرد:« عزیزم! دیدی بالاخره مال خودم شدی؟»
ناباورانه سر جایم ایستادم.وقتی لب های داغش، لب هایم را روی هم كلید كردند، نزدیك بود از شدت خوشحالی فریاد بزنم.باورم نمی شد این همه خوشبختی غیرمنتظره از راه رسیده باشد. همچنان كه مرا در آغوش داشت، زمزمه كرد:« عزیزم!... تو دیگه مال منی؛فقط من... فقط من...»

به واقعیت آن لحظات شك داشتم. فشار بازوانش داشت شدیدتر می شد. خودش را عقب كشید و گفت:« معذرت می خوام... اذیت شدی؟»
سرم را تكان دادم.او چطور می توانست مرا اذیت كند؟ پس دیگر آن بازی های مسخره به پایان رسیده و خوشبختی رو به ما كرده بود! در كنار هم نشستیم. او داشت دست هایم را نوازش می كرد و من فقط به عمق چشم های طوسی اش خیره شده بودم

(عییین کوه یخ بودا!!!! ادم از سرماش منجمد می شه!!! بعد الان ببین!! عشق عاشقای همیشه منتظر...... با این اخلاق مزخرفشون......).. کی می تونه مقاومت کنه!؟ یا دوسشون نداشته باشه!!!؟ اما واقعا اخلاق مسخره ایه!!! واسه یه دختریبا لج بازیه من!!! کنار اومدن خیلی سخته!

 


نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1389 ساعت 11:34 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |

به همین آسونی مثل افتادن برگ.........به همین آرومی مثل خوابیدن... یا مرگ 
منو از یاد ببر.....منو از یاد ببر گلم......
جای این چشمای پر غم بارونی.....جای این دل بستن به من و ویرونی منو از یاد ببر
دست بکش از رویا رفتن و باور کن....  اره رفتنو باور کن.... سادست.....
منو از یاد ببر
منو از یاد ببر منو از یاد ببر
من از اینجا می رم....... تو ولی می مونی
خودت و باور کن...... بی منم می تونی!!!!

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

اره فراموشم کن...... راحتم بذار!!! من برای این که تا ابد دوست داشته باشم! بهت نیازی ندارم........

راحتم بذار تا خاطره هیی که ازت دارم بیشتر ازین لکه دار نشن......

فراموشم کن......که تا همیشه عشق من باقی بمونی!


نوشته شده در شنبه 9 بهمن 1389 ساعت 12:22 ق.ظ توسط شادی یاس نظرات |

اه لعنتی این چه وضعشه..............

امروز صبحمو بد شروع کردم...... تمام دیشب خواب پریو می دیدم......... خیلی اعصابم داغونه....

باید به پری می گفتم؟!؟! اره باید به پری می گفتم!! که اون ادمی که اومده این چرتو پرتارو بهت گفته و اینارو برات سر هم کرده که توی احمق باورشون کنی عقده ی اینو داره که 1 ساله از من جواب رد می شنوه......

باید می گفتم تو تمام این مدت چه جوری پیش من زیرابشو می زد!!!!

چقدر نشستو توی گوشم خوند که پری لیاقت نداره و ادم نیست.... پری بدون من هیچی نبود......

تمام تلاششو کرد اخر سرم سر این که بهش گفتم حق نداره بخواد منو چک کنه باهاش دعوام شد......

بعد حرفای اونو باور می کنه..... اما حرفای منو نه.....

باید چتمونو بهش نشون می دادم....

اما مگه گذاشت.....

اصلا مهم نیست به درک!!!!!!!!  اخه چی کار می تونستم بکنم......... دارم فقط صبر می کنم.... من نباید با اون حرفایی که پری بهم زده بود بهش یه فرصت دوباره میدادم...... اخه مگه به یه ادم چند بار فرصت می دن!!! همش بهم می گفت خیانت کار... تیکه مینداخت.... اما من همه ی بی محلیاشو فراموش کرده بودم....

من که عروسکش نبودم که یه کم باهام بازی کنه بعد منو تنها بندازه یه گوشه و  هر وقت هوس کرد دوباره بیاد سراغم........

یعنی من یه عروسکم که به باید هر وقت بخواد سرگرمش کنمو هر وقتم نباشه تنها منتظر باشم!؟! منم یه ادمم از تنهایی بدم میاد!!!!

گفت دیگه منو نمی خواد..... خوب نخواد!!! انتظار داره چی کار کنم!؟!!؟

حیف.... حیف .. حیف........


نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1389 ساعت 11:23 ق.ظ توسط شادی یاس نظرات |

حرف همرو باور کرد غیر من.......

اینم از بلا هاییه که دروغ گفتن سر ادم میاره

می دونین چی میشه!؟!

بذار بهت بگم چی میشه!!!......

ازین بیشتر نمی تونم کنار تو عاشق بمونم دیگه مثل قبلا دوست ندارم با تو خودمو به یه آینده ی زیبا برسونم...حالا که منو نمی خوای..... دیگه بی علته دوستی ما با هم... کافیه... دیگه بسه نمی تونم

می دونی چی می شه؟! از یاد هر دومون می ره!!! ای عشق ساده می میره......

 

 

خاطره... مره از یادت.. خیلی راحت.... خیلی سریع..... خیای سرد..... پری تموم شد.... اینا همشون قراره فراموش بشن.... به دست منو تو زنده زنده دفن بشنو بمیرن!

 

بعد از من کل دنیاتو قسمت کن با اون که باهات بمونه.... یکی که بخوادت.......

ما فاصله گرفتیم از هم....... می دونی کی؟! توی 2تا مسافرت پشت سر هم هیچوقت هم مثل قبل اون ها نشدیم...

ما فاصله گرفیم ا زهم اما عشق ما ان وسط بی گناه  بود 

قلب من سختی هارو طی کردو قلب تو تازه اول راه بود.....

خوب راست می گم!! من قبلا همه ی اینارو کشیدم.....

 

 

تو هنوزم در خمو اندر غم یک کوچه ای!!! من هزاران کوره راهو راه را طی کرده ام!!! از حقیقت می گریزیو ز من بیگانه ای!!! من به دنبال حقیقت راه را طی کرده ام!!!!

اینو حافظ گفته!!!

 

 

............................

اینو دارم تازه می فهمم!!!که دوستیه ما یه اشتباه بود.

از یاد هر دمون می ره...... این عشق ساده می میره!!!!

از یاد هر دومون می ره..... این عشق ساده می میره... خاطرات می ره از یادت..............

 

من خوشحالم...... چرا؟!! چون من الان پاکم!!!! !! اینو حس می کنم..... زمان می بره...... تا اون چیزی که بر من گذشته فراموش شه.....

اما من پاکم......

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن 1389 ساعت 09:56 ب.ظ توسط شادی یاس نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت